25 روز مونده
خدایا نمی تونم چطور بگم دوستش دارم عاشقشم.
رادوینم امشب عموی بابایی میاد خونمون .همه کارامو کردم میوه ها رو شستم شیرینی رو چیدم . خونه رو جاروبرقی کشیدم. عزیزم داره بارون شدید میاد من و تو تنهاییم بابایی رفته سر کار یک لحظه برقها رفت همه جا تاریک شد من ترسیدم .الان دیگه برقها اومده اخه عزیزم مامانی از رعدوبرق میترسه .زندگی مامان دلم خیلی برات تنگ شده عزیزم لحظه دیدنت برام بهترین لحظه زندگی هست. عاشق اون پاهای کوچولوتم عاشق اون انگشتای دستت هستم عاشق تک تک سلول های بدنتم عاشق اون چشمهای که الان باز و بسته میشه عاشق اون قلب قشنگ و پاکتم که الان داره تند تند میزنه. عاشق اون سکسکه کردنتم خدایا ازت ممنونم. دوست دارم رادوین

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


25 روز مونده
